این جمله رو در یک وبلاگی دیدم که در مورد خود هم صادق بود!
لینک ثابت نوشته شده در بیست و نهم تیر 1385ساعت 9 بعد از ظهر توسط فرشید |
از پنجره بر درون اتاقم گسترده است...
موسیقی آرامی می نوازد...
من می نویسم،
بر تن داغ این کاغذ...
می نویسم از بار اول...
دیدمت،
صورتم سرخ شد!
زبانم گرفت!
قلبم تنو و سریع زد!
دست و پایم لرزید!
...اما قول می دهم که بار دوم
صورتم سرخ نشود،
زبانم نگیرد،
قلبم آرام بزند،
دست و پایم نلرزد،
...عرق می کنم..
اما باز یم نویسم از بار اول...
دیدمت،
غرق در زیابیی کمان ابروانت شدم
کشته ی زیبایی چشمانت شدم
درمانده ی آن صدای نازک و نازنینت شدم
آواره ی پس کوچه های آن نگاهت شدم،
آسمان زندگی من آبی نبود ، تو آنرا آبی کردی
مزرعه ی آفتابگردان من زیبا نبود، تو سبزش کردی،
روزگار گذشت...
من دیدم
در تو دیدم...
در تو دیدم ، ابهت طلایی گندم زار را ...
در تو دیدم، صلابت سنگین آفتاب در حال غروب را....
در تو دیدم ، نقش و نگار زیبای رانگینکمان را ....
در تو دیدم...
هر آنچه ندیده بودم...!
بیا دستم را بگیر...
به خدا
جای یک دست دیگر خیلی خالیست!
بیا سرت را بر شانه هایم بگذار
جای یک هق هق بارانی
به خدا
خیلی خالیست!
![]()
لینک ثابت نوشته شده در بیست و هفتم تیر 1385ساعت 2 بعد از ظهر توسط فرشید |
خانه تاریک است...
پسری روی صندلی گوشه ای نشسته است
صدای جیر جیر حرکت صندلی سکوت خانه را می شکند.... پرده ها با حرکت باد می رقصند
صندلی همچنان حرکت می کند...
ناگهان نوری
از میان پرده ها چشمن پسرک را می زند!
با دو دست خود انها را می مالد...
دستانش را بالا می برد
نگاهی به آنها می اندازد
دستانش را غرق خون می بیند!
تبسمی بر لبش جاری می شود
غرق نور می شود...
قد می کشد... تا سر بر آرد از خاک
صورت خون آلودش را به طرف آسمان میگیرد
به اطرافش می نگرد
مزرعه ی گل افتابگردانی را می بیند
عجیب است...
تمام آفتاب گردان ها به طرف او رو برگردانده اند...
سریع بر می گردد...
خورشید را می بیند...
پشت سر او دارد طلوع می کند!
می دود به سوی خورشید
به سوی بی کران...
به سوی خدا...
لینک ثابت نوشته شده در بیست و چهارم تیر 1385ساعت 1 بعد از ظهر توسط فرشید |
نفسم سرد است...
همه ی زندگی من سرد است...
یخ می زند نفسم در فضای خالی این اتاق...
نمی شکند این شیشه.این شیشه ی غم
بخار می شود ...
گم می شوم میان این بخار شیشه...
خیره می ماند نگاهم به گوشه ای ...
پاییز می رقصد...
بهار می گرید...
سموم سرد از جانب شمال می وزد
کوچه باغم بوی خون می گیرد
بخار شیشه خود را به کوچه باغ می رساند
یخ میزند این بخار بر تن درختان...
نگران می شوم.. نگاهم حرکت می کند
فریاد می زنم
...آهای به طرف ماه من نروید
ماه من هنوز د ر آسمان است
درست بالای سر درختان تبریزی
می نگرد به اوضاع...
لبخند می زند
خوشش می آید
روح من پر می زند
نگارم خندید!
پای کوبان برقص ای پاییز
در دل کوچه باغ زندگی من
تا بخندد نگارم باردیگر...
تا پر زند روح سردم تا اوج آسمان یکبار دیگر ...
********************************************************************
اگر چیزی از این شعر فهمیدی حتمن بترکون! یادت باشه همیشه باید بترکونی!![]()
لینک ثابت نوشته شده در بیست و دوم تیر 1385ساعت 4 بعد از ظهر توسط فرشید |
لعنت به تو...
میون این چاه تاریکم کسی نیست از آن بالا حتی سنگی را بر سرم بکوبد! ... گریم می گیرد
لعنت به تو...
وسط این کویر داغ که از گرمای آن شن هایش آتش می گیرند و زبانه های آتششان تا آسمان را می سوزانند کسی نیست که حتی این مشک بی آب را از دست بگیرد و در آتش بیاندازد... چشمم خیس می شود
لعنت به تو...
حتی...
کسی نیست از چوب درخت سیب نیزه ای بسازد و با تمام وجودش در دو چشم من فرو کند... خون می گریم...
نفرین به تو...نفرین هزار ساله ی من به تو!
لینک ثابت نوشته شده در بیست و دوم تیر 1385ساعت 11 قبل از ظهر توسط فرشید |
خون تو پام جمع می شه...احساس می کنم به مغزم خون نمی رسه..
اما باز پیاده گشتم..درد پایم ارزشی نداشت..من باز گشتم...
آفتاب غروب می کند..پرتوهای نارنجی ابر ها رو می شکافند..صحنه جالب است! من باز می گردم..
درد پایم دوباره جان می گیرد..دختری به من می گوید آدامست را درست بجو.. صحنه جالب است! من باز می گردم..
نمی داند چرا آدامسم را آنگونه می جوم...می فشارم تا درد پایم پایان یابد... باز می گردم!
مغازه دار به من شک می کند...مردم نشسته در پارک نگاهشان را به من دقیقتر می کنند...
اما من باز می گردم...!
هیچ اثری نیست.. مانند آن است که او را در خواب دیده باشم..
آمدم خانه.. پایم درد می کند...
لینک ثابت نوشته شده در نوزدهم تیر 1385ساعت 8 بعد از ظهر توسط فرشید |
روزهای سیاه خودمو بیاد میارم.. غروب های پاییزی و دلگیر خودمو به یادم میارم
نگاهی به چین و چروکی که بر پیشانی ام در این سن جوانی افتاده می اندازم..
چه روزهایی را با چه بدبختی ها پشت سر گذاشتنم. با چه زحمت هایی..
تحقیرم می کردن.. توهین می کردن.. منو یه الاغ فرض می کردن
غرور یه پسر براشون معنا نداشت چه برسه بفهمن شکستن اون چه مزه ای داره...!
در حسرت یه هدیه هستم.. یه هدیه تولد.. یادم نمیاد این چنین هدیه ای گرفته باشم..
سالگرد های تولدم گذشت اما من در این حسرت ماندم..
آنقدر سخنان محبت آمیز نشنیده ام که وقتی کسی از اطرافیانم بهم از این حرفها می گویند حالم بهم میخوره..
حسرت داشتم فقط یکمی تو این سال حتی یکمی تشویق بشم..تو حسرت موندم که یکی بهم بگه آفرین خوب می خونی.. ادامه بده تو می تونی..اما دریغ از یه نفس...
اما همه ی اینها رو بیخیال شدم.. بیخیال بیخیال..
سعی کردم بخندم..هر چی بود پشت این خنده خاموش کنم..
اما بعد ها جای خالی یه دست ..جای خالی یه دل.. جای خالی یه سر روشونه ها.. جای خالی یه بوسه پر از عشق رو احساس کردم
درون وجودم سوزش عجیبی احساس کردم..
وقتی فکر می کنم که دست یه کسی تو دستمه و دارم درد دل می کنم بغض می کنم
وقتی فکر می کنم یکی سرشو رو شونه هام گذاشته و داره خودشو خالی میکنه چشمم خیس میشه..
***
هی پسر عشق رو تجربه کن که دوای درد توست
عشق رو مزمزه کن که ندای درون توست
اما اینبار نه آن را تجربه کن و نه آن را مزمزه کن بلکه دودستی تقدیمش کن و زیر لب زمزمه کن:
اینک تقدیر تو به هر کجاست به آنجا پر بکش که تقدیر من جز تقدیر تو نیست...!
اما از یادت نبر که چه کسی از بند رهایت داد.. چه کسی عشق را به تو نشان داد..
چه کسی درخت سیب را از سوراخی از دیوار باغ بهت نشان داد.
حال به هر کجا میخواهی پربکش که همدم من همدم خیالی من است
لینک ثابت نوشته شده در هجدهم تیر 1385ساعت 1 بعد از ظهر توسط فرشید |
***
بی وفا نگار من می کند به کار من
خنده های زیر لب عشو های پنهانی
اشکان یوسفی
***
آشکار نهان کنم تا چند
دوستت دارم به بانگ بلند
امید زمانی
***
EA GAMES IT'S IN THE GAME![]()
کامیار مشک آبادی
***
زین عمر دو روزه کس نبینی
هرگز به مراد خویش پیروز
امروز همه امید فردا
فردا همه آرزوی دیروز
مسعود پای بند
***
آنچنان زندگی کن که بتوانی به دیگران بگویی مثل من زندگی کن
توحید محمدقلی زاده
***
میرویم تا آشیان در گنبد مینا یسازیم
دور از این نام ونشان ها دور از این رنگ و ریا ها
در بهشت آروزها غرفه ای زیبا بسازیم
میرویم با چیره دستی با صداقت بانهایت شهامت
سرنوشت خود را کمی بالاتر از بالا بسازیم /
حسین فلاحی
***
زندگی را دوست می دارم
مرگ را دشمن
آه با که باید گفت این
من دوستی دارم که به دشمن خواهم از او التجا بردن
حمید رضا زاده
***
عیب رندان مکن ای عارف پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
کوروش رابط
لینک ثابت نوشته شده در هجدهم تیر 1385ساعت 10 قبل از ظهر توسط فرشید |
هر دو جان سوزند ولی این کجا و آن کجا
تیغ جلادن کج و ابروان یاران کج
هر دو خون ریزند ولی این کجا و آن کجا
******
ای غنچه ی خندان چرا خون در دل ما می کنی
خالی به خود می بندی و مارا ز سر وا می کنی
******
زیر شمشیر غمت رقص کنان باید رفت
رقص کنان سهل است همراه مطرب و سوغات باید رفت
*******
از بهر بوسه ای زلبش جان همی دهم
اینم همی ستاند و آنم نمی دهد
*****
در بحر تو غوطه ور خواهم خوردن
یا غرقه شدن یا گهر آوردن
*******
گویند که لحظه ای است روییدن عشق
آن لحظه هزاران بار تقدیم تو باد
*****
لینک ثابت نوشته شده در هجدهم تیر 1385ساعت 9 قبل از ظهر توسط فرشید |
یار گلنده توز اولماسین
اله گلسین اله گدسین
آرامیزدا سوز اولماسین
سماورآ اود اتمیشام
ایستکانا قند سالمیشام
یاریم گدیب تک گالمیشام
پیاله لری رفتده
هر بیری بیر طرفدده
یاریم گدیب
گورممیشم بیر هفته ده
![]()
لینک ثابت نوشته شده در هفدهم تیر 1385ساعت 2 بعد از ظهر توسط فرشید |
به خدا من نمی خواستم بنویسم.. اما اون خواست دیگه.. چیکار کنم![]()
الا ای داور دانا تو می دانی که ایرانی
چه محنتها کشیده از دست این تهران و تهرانی
چه طرفی بست از این جمعیت ایران جز پریشانی
چه داند رهبری سرگشته صحرای نادانی
چرا مردی دعوی کند کسی که کمتر از زن است
الا تهرانیا انصاف می کن خر منم یا تو
تو ای بیمار نادانی چه هذیان و هدر گفتی
به رشتی کله ماهی خور به طوسی کله خر گفتی
قمی را بد شمردی اصفهانی را بتر
جوانمردان آذربایجان را ترک خر گفتی
تو اهل پایتختی باید اهل معرفت باشی
به فکر آبرو و افتخار مملکت باشی
چرا بیچار مشدی و بی تربیت باشی
به نقص من چه خندی خود سراپا منقصت باشی
مرا این بس که میدان تمییز دوست از دشمن
الا ای تهرانیا انصاف می کن خر منمن یا تو
...
مگر پنداشتی ایران ز تهران تا کرج باشد
هنوز از ماست ایران اگر روزی فرج باشد
تو گل را خار بینی و گلشن را همه گلخن
الا ای تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا من
تو را ترک آذربایجان بود و خراسان بود
کجا بارت بدین سنگینی و کارت بدینسان بود
... استاد شهریار...
این شعر در دیوان های چاپ قبل ۷۰ موجود هست///
لینک ثابت نوشته شده در هفدهم تیر 1385ساعت 1 بعد از ظهر توسط فرشید |
یک هفته مانده به کنکور دیگه هیش کی طاقت نداشت دیگه واقعن تحملش خیلی سخت بود.. بالاخره رفتیم کنکور گند امسال رو با اون سوال های معارف و ریاضیش زدیم و اومدیم..
بعد کنکور هر کی رو دیدم و ازش پرسیدم میخوای چیکار کنی همه می گفتن میخوام دوست دختر پیدا کنم . یعنی رد خور نداشت.
اونقدر تو این یه سال خسته روحی روانی شدیم که من الان تو خونه دیگه قاتی کردم.. اتاق ریختم جوراب یه طرف کتابا یه طرف پیرهن یه طرف میز کامپیوتر وسط اتاق شونصد تا سیم از این ور به اون ور وصل گوشی یه طرف نامه ای که به دختره نوشتم یه طرف![]()
هفته ی پیش که تو خونه نبودم.. همش با بروبکس قرار داشتیم. صبح صبحانه رو میخوردم میزدم بیرون
میومد خونه مامانم میگفت ده بیست نفر بهت زنگ زده بودن.. بعد ناهار بازم میرفتم بیرون
یعنی آبروری هرچی علاف بود رو بردیم .. دیگه علافیت به این حد؟؟ بابام دیگه بهم پول نمی داد
مامانم که از خونه ممنوع الخروجم کرده اما امروز عصر باید یه سر برم بیرون.. فکر کنم باید از پنجره اتاق خودمو پرت کنم پایین فقط یه مشکلی هست .چتر پرش ندارم ممکنه دست و پام بشکنه..![]()
لینک ثابت نوشته شده در هفدهم تیر 1385ساعت 1 بعد از ظهر توسط فرشید |
عشق به رنگ گل سرخه..
عشق به رنگ آسمان بی ابر. آبی آبی هست
عشق مثل بهار سبزه!
عشق پاک سفیده!!
عشق فقط صورتی...
به نظر شما کدوم یکی از اینا درست هست؟؟ ها؟؟
به نظر من که عشق فقط فقط رنگ خداست!
لینک ثابت نوشته شده در هفدهم تیر 1385ساعت 1 بعد از ظهر توسط فرشید |
تو امشب آسوده بخواب که حریم آسمانت امروز و امشب به دست ماست
تو امشب عزیزم سنگین تر بخواب..
نگران روشنی شب نباش..
سحرگاه اول صبح از خواب بیدار شو..
تا بتوانی آسمان پاک و آبی خود را
از نسیم صبحگاهی تحویل بگیری..
صبح زود از خواب بیدار شو..
تا تجلی شکوه آفتاب بلند را در دل خود بیابی...
صبح بسیار زود از خواب بیدار شو
تا نقش و نگار عشق یارت را زودتر در درونت بیابی..
لینک ثابت نوشته شده در هفدهم تیر 1385ساعت 1 بعد از ظهر توسط فرشید |
نه کی داش گوتورب گوبسیسن گابیرگاما
لینک ثابت نوشته شده در هفدهم تیر 1385ساعت 1 بعد از ظهر توسط فرشید |
نه کی داش گوتورب گوبسیسن گابیرگاما
لینک ثابت نوشته شده در هفدهم تیر 1385ساعت 1 بعد از ظهر توسط فرشید |
دور باد از دلهامان اندوه و پایدار باد آن شادی ها که دریغا همواره اندک و زود گذرند..
لینک ثابت نوشته شده در شانزدهم تیر 1385ساعت 11 قبل از ظهر توسط فرشید |
پسران عاشق مردان بزرگ و دختران عاشق عروسک های زیبا و ناز
و به هنگام جوانی
پسران عاشق عروسک های زیبا و ناز و دختران عاشق مردان بزرگ!
لینک ثابت نوشته شده در شانزدهم تیر 1385ساعت 11 قبل از ظهر توسط فرشید |
![]()
لینک ثابت نوشته شده در شانزدهم تیر 1385ساعت 11 قبل از ظهر توسط فرشید |
همین
..
لینک ثابت نوشته شده در شانزدهم تیر 1385ساعت 11 قبل از ظهر توسط فرشید |
صدای پایش می آید...
از کنارمان زوزه کشان میگذرد...
چه زود گذشت!
انتظار چنین روزهایی را نداشتیم...غم و اندوه شدید خیمه بر قلب من بیچاره زده است
روزها تند و سریع جای خود را به دیگری می سپارند... اسب روزگار چه سریع می تازد!
انگار دیروز بود...
هنوز باورم نمیشه.. خیلی سخته!
آفتاب هنرمند نقشه ی زیبای غروب خود را بر دل آسمان می زند.
دل من میگیرد .یاد ایام گذشته این غروب را برای من غروبی متفاوت می کند..
مانند آن است که تمام دنیا غم دارد...
پرتو های نارنجی رنگ خورشید تا پهنای آسمان خیال من کشیده می شود...
باد همچنان می وزد آرام و بی صدا..
گاهی سریعتر می وزد..
خیالی به من می گوید
هنوز اول راه است
تو بمان.....
غروب های دیگر نقاش آسمان خیال تو خواهد بود...
لینک ثابت نوشته شده در شانزدهم تیر 1385ساعت 11 قبل از ظهر توسط فرشید |
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم ای بیخبر زلذت شرب مدام ما
هرگر نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما
چندان بود کرشمه و ناز سهی قدان
کاید به جلوه ی سرو صنبوبر خرام ما
ای باد اگر به گشن احباب بگذری
زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما
گو نام زیاد به عمدا چه میبری
خود آید آنکه یاد نیاری ز نام ما
لینک ثابت نوشته شده در شانزدهم تیر 1385ساعت 11 قبل از ظهر توسط فرشید |
میدانم آفریده ات را به خاطر شیطنت های کوچک یا بزرگش رها نمی کنی...
میدانم خدای من
چگونه ممکن است به من کمک نکنی؟هر چند در آغوش هوس باشم یه که یه موجود پاک .. می دانم تو مرا هنوز دوست داری.
تو به من یاری می رسانی تو اولین و آخرین بزرگی
تو آنی که می بخشی به همه کس آزادی را..
عشق را..
سرنوشت من از تولدم تا کنکون هرچه بوده به انتخاب من بوده و بس
من از سرنوشت خودم واهمه ای ندارم..
اما باز می دانم .. اما باز میدان تو مرا تک و تنها نمی گذاری.. تو مرا آفریده ای .. تو مرا خلق کرده ای
تو خودت چهره ای مرا نقش زده ای..
تو خودت از چشمه ی روح بزرگت گلوی خشک مرا جان داده ای..
اما حال می دانم که میبخشی این آفرید ه ی سرکشت را ..
هرچند جایگاهش در جهنم میان صخره هاو آتش باشد..
به پاکی و بزرگی خودت قسم که تو هنوز مرا دوست داری
لینک ثابت نوشته شده در شانزدهم تیر 1385ساعت 11 قبل از ظهر توسط فرشید |
