تبليغاتX
A Life , A Boy , A Love
سفر همراه کلاغ ها
یاشار روی پشت بام منتظر اولدوز نشسته بود.

ظهر تابستان بود.

  پیراهنش را در آورد و در زیر سایه ی درخت توت حیاط خانه اشان که از خانه ی خودشان یک و سر و گردن بالاتر بود داراز کشید. محو آسمان شد.

 ابرهای تکه تکه بودند و بر آسمان کشیده شده بودند.

آرام آرام چشماننش را بست.

بعد از مدتی کسی موهایش را نوازش کرد. یاشار بیدار شد. اولدوز آمده بود. سریع پیراهنش را پوشید و بهش لبخند زد و گفت:

میدونی چی خواب دیدم. خواب دیدم من و تو  دست به دست هم سوار بر ابرها داریم میریم به شهر کلاغ ها. عروسی دوشیزه کلاغه.

 اولدوز سرخ شد و لبخندی بر لبش جاری شد.

یاشار تور را حاضر کرد. از دور صدای خفه ی قارقار چند صد کلاغ شنیده می شد.

در افق توده ای سیاه نزدیک می شد.

 کلاغ ها بودندن. کلاغ بزرگ هم در جلوی آنها بود.

مردم شهر وحشت کردند. و به خانه هایشان پناه بردند.

 اولدوز از خوشحال به سوی یاشار پرید و یاشار دو دستش را باز کرد و اولدوز را بغل کرد و چند دور چرخاندش.

 کلاغ بزرگ به کنار آنها امد و از آنها خواست هر چه سریعتر بر روی توربشینند. کلاغ سفید منتظر است.

 یاشار و اولدوز دست یکدیگر را گرفتند و بر روی تور نشستن . حدود ۲۰۰ کلاغ از هر طرف تور گرفتند و  به سوی آسمان اوج گرفتند. کلاغ بزرگ هم در جلو کلاغ ها راهدایت می کرد. وارد ابرها شدند. آسمان از دیدن آنها خیلی خوشحال بود.

میرفتند به سوی شهر کلاغ ها. پشت صخرها ی بزرگ در کنار ردوخانه ای بزرگ.

کلاغ بزرگ نماد  کشتگان راهشان را به همراه صدای کف و سوت دیگر کلاغ ها بالا می برد.

اولدوز  و یاشار بسیار بهم نزدیک نشسته بودند. اولدوز سرش را بر سر شانه ای یاشار گذاشتهبود. دارند به هم قول میدهن که به یاد آن روزهای سخت ، به حرمت ان ثانیه هایی که با هم بودند ، هر گز کسی دیگر ی برایشان قصه ی عشق را نخواند.

 به پیش کلاغ سفید می روند . کلاغ  سفید که خیلی تنهاست. در قصرش تنها منتظر انهاست. تعریفش را از کلاغ بزرگ شنیده بودند. کلاغی که تنها ماند ولی از عشق سرود. کلاغی که بی کس ماند و لی تنهایش مقدس شد. کلاغی که ساکت ماند و لی داغ ترین التهاب عشق را به خاطر هیچ کس تجربه کرد....

هر کسی به قصر پادشاه راه ندارد.

 بر سر در قصر نوشته اند:

کریستال نقره ای وظیفه ی  اجازه دادن برای ورود به قصر را دارد.

اگر دلت عاشق باشد با ناز شما ار از سردر رد خواهد کرد.

وگرنه به بیرون پرتاب می شوید.

از دور حلقه ی طلایی دیده می شد. بر فراز آسمان. تصویر یک دنیای دیگر از  دورنش دیده می شد.

صخره های عظیم با درختان  عظیم و تنومند. آسمانی صاف  همراه با ابرهای کوچک و تکه تکه شده.

کلاغ ها  وارد حلقه شدند. ناگهان در نوری فرو رفتند. در وجودشنان سوزشی احساس کردند. یاشار و اولدوز به خواب رفتند.

 وارد مکان تاریکی شده بودند. هیچ چیز معلوم نبود. ناگهان نوری از میان شروع به تابیدن گرفت.کلاغی زیبا

 و سفید از میان نور به انها لبخند زد. لبخندش فوق العاده زیبا بود. چشماهایش به شکل چشمان طاووس بود و پرهایش سفید بود همرا با تکه هایی از  رنگ ها ی سبز طلایی و سرخ.

 کاکلی بر سر داشت. سرخیش بسیار شدید بود.

سریع پر کشید.

ناگهان از خواب پریدند.

دیدند تمام ان کلاغ های سیاه و زشت تبدیل به کبوتر های سفید شده اند.  انقدر پر سفید داشتتند که  پاهایشان هم معلوم نبود. چشمانشا ن به طور حیر ت انگیزیز زیبا و به رنگ طلایی بود.

نوکشان مانند نوک مرغ عشق بود. کوچک و زیبا.

کلاغ بزرگ که اکنون کبوتری سرخ شده بود کلاکی بر سر داشت به رنگ سفید.

از جلو حرکت می کرد. یاشار و اولدوز  نمی توانستن از جلو  او را ببینند.

از نور خارج شده اند. ناگهان دیده اند بر بالای شهر  ی هستند.

 شهری با خانه ی تقریبن بزرگ و سفید رنگ.  در کنار هر خانه ای باغی بود پر از درخت هلو.

هلو ها رسیده بودند. انقدر سرخ بودند که از دور انگار داشتند چشمک میزدند.

خانه ها به سبک ویلایی بود.

 حاشیه ی دیوارها با سنگ هایی براق به رنگ سرخ تیره به کار فته بود.

 درها بیضی شکل بود.  هر پنجره ای باغچه ای جلویش داشت.

صدای مرغ عشق هاو قناری ها فضا را پر کرده بودند..

به زمینی سر سبز رسیدند.  اطرافش پر از درختان تبریزی بود.

  کبوتر ها آرام آرام انها را بروی سبز ها گذاشتند. کبوتر های زیادی از بالای سرشان گذشتند و ر روی آنها  گلبرگ گل سرخ پاشیدند. و رفتند. کبوتر های زیادی هم به استقبال انها امدند. به آنها خوش آمد می گفتند. کشتی سفیدی از دوز نزدیک شد. عروسک ها ی خوشگل و کوچک پیاده شدند.

ا ینها همان عروسک ها بودند که قبلن اولدوز آنها در سفرش به جنگل عروسک ها دیده بود.

 دوباره به وسط امدند.

اولدوز و یاشار روی ۲ صندلی بزرگ و سرخ رنگ نشسته بودند و جولیشان پر از میوه های رنگارنگ و غذاهای متنوع بود.

 عروسک همراه با اهنگ شاد شروع به رقص تند کردند. آرام آرارم اهنگ آرام شد و انها رقصشان روانتر.

 حلقه هایی درست کرده بودندو  دست به دست هم میچرخیدند.

حلقه ها به کنار هم امدند .

رقص باور نکردنی زیبا بود.

کبوتر ها میان خود مشغول بودندو به اولدوز  ویاشار لبخند میزدند. بعضی ها به انها به خاطر دیدار کلاغ سفید به انها تبریک می گفتند .  قیافه ی همه ی کبوتر ها به هم شبیه نبود. اما بسیار خوش چهره بودند.

در این میان  ده عروسک بزرگ تر به  وسط امدند و رقص لزگی آذری  را بسیاز دقیق و منظم اجرا کرند.

 صدای سوت و تشویق از میان جمعیت به پا خاست. یاشار و اولدوز  که کنار هم نشسته بودند  مات و مهبوت شده بودند.

جشن تا پاسی از شب ادامه داشت. کبوتر سرخ از دور پیدایش شد و بر روی بلندی جلوی همه ی  مهمانان نشست و با صدای بلند گفت :

خانمها آقایان امیدوارم امشب به همه ی شما خوش گذشته باشد. اکنون از شما خواهش می کنم تا به خانه های خود برگردید.  می خواهم با یاشار و اولدوز خصوصی صحبت کنم.

 کبوتر ها دسته دسته پر کشیدند وبه طرف شهر رفتنتد.

کبوتر سرخ با چهری خندان و چهری زیبا به جلو امد و به آنها گفت :

 کلاغ سفید فردا  سپیده دم منتظر شماست. بهترهکه خودتان ارام ارام راه بیفتید و از راه کوچه باغ بزرگ به طرف چشمه ی قیزیل سو بروید.

 نگاه کنید ان درختان هلو را در ان گوشه می بینید؟ از میان آنها بروید تا راه کوچه باغ مشخص شود. این کوچه باغ بسیار بزرگ است. راه را ادامه بدهید تا در کنار پلی به مجسمه ای بزرگ برسید. درانجا منتظر ظاهر شدن قصر باشید..

 

 در ادامه بقیه داستان را می گویم.

منتظر نحوه ی اشنا شدن اولدوز و یاشار با کلاغ ها باشید.

.. این داستان از داستان اولدوز و کلاغ ها نوشته ی صمد بهرنگی با مقدار زیادی تغیرات بر گرفته شده است..

در ادامه منتظر ملاقات کلاغ سفید و دو عاشق هستیم.



لینک ثابت نوشته شده در  بیست و ششم مرداد 1385ساعت 12 بعد از ظهر  توسط فرشید  | 


جاده یک طرفه هست!
دز پی پی کشمکش تلخ ثانیه ها  بغض قدیمی ام دوباره جان می گیرد.

                                                                                   تند تند در گلویم نگه می دارمش.

بر کنار جاده ای صاف . میان انبوه شن های روان. در آغوش صخره های شکسته و سر به فلک کشیده.

جاده ای که خط کشی زرد دارد.

بر کنارش آرام آرام قدم می زنم.

جاده یک طرفه هست.

بر عکس می روم.

هنگامی که جاده را درست میرفتم کسی مرا سوار نکرد. کسی به خاطر من ترمزی نکرد. کسی به  اشک سرد خشک شده در گوشه ی چشمم نگاهی نکرد.

خواست بر عکس بروم. شاید کسی به طرف من آید و محبور شود به خاطر من چند لحظه ای ترمز کند.

و اجبارن نظرش به اشک سرد خشک شده در گوشه ی چشمم بیفتد.

شاید کسی مرا زیر بگیرد. تا دیگر بغض و اشکی معنا نداشته باشد.

تا دیگر دست خالی مفهومی نداشته باشد.

جاده دراز است.

انتهایش خورشید

 ابتدایش نامعلوم.

من به سوی نا معلوم می روم.

 چون می دانم که اگر بسوی خورشید بروم

دوباره همین سرنوشت پیش کش پاداش عذاب نگه داشتن بغض قدیمی در گلویم خواهم بود.

به سوی نامعلوم قدم بر می دارم....           تا شاید سرنوشتم جز این باشد.

 جاده را بر عکس می روم.

                         جالب است.. اینبار کسی دیگر در جاده نیست.

 بر تنم کافور پاشیده ام.

بدنم را  با پونه شسته ام.

تمام لباس هایم سفید هست.

.آماده ام...

که اگر کسی بدن بی کس و تنهای مرا زیر چرخان ماشینش له کرد..

هرچه سریعتر در گوشه ای خاکم کند.

 خاکسترم کند .

 در کناری داخل قبرم کند.

 

پ.ن : راستی .. دوباره نشد!

پ.ن : این قدر هم نا امید نباش

پ.ن : منتظر ادا مه ی داستان اولدوز و یاشار باشید. ( شهر کلاغ ها)

پ.ن  : من پادشاهم. پادشاه شهر کلاغ ها ( ماشاالله اعتماد به نفس)



لینک ثابت نوشته شده در  بیستم مرداد 1385ساعت 8 بعد از ظهر  توسط فرشید  | 


دیوانه وار بنویس..
 دوستم آرام آرام زمزمه می کند:

دستت را بروی قلبت بگذار این تنها قلبیست که فقط به خاطر تو می زند.

...

سر بر روی شانه ی های مهربانت می گذارم.. یعنی چه؟

..

هیچ حسی ندارم.

حسم ته کشیدم.مثل اینه که باید شارژ بشم.

...

 گوش کنید.   صدای پایش می آید..

نگذارید دارد می رود.

اسب زمانه چه تند و سریع می تازد.

...

غروب آفتاب  زیباست

 پرتوهای نارنجی رنگش ابرهارا شکافته اند.

 مرغ دریایی تنها بر روی ساحل نشسته.

خیره بر بی کران.

خورشید مانند حلقه ای طلایی از میان اقیانوس خلوت می تابد.

آب دریا آرام آرام موج می زند.

قایقی در دور دست ..

 بادبانش شکسته.

کسی برو رویش ایستاده.

دستانش را مثل پروانه باز کزده.

صدا می کند

...

صدایم تهی است...

...

 ...! اولدوز و عروسک سخن گو به جنگل رفتند

عروسک ها  بعد از پیدا شدن از کشتی سفید رنگ

شروع کردند به رقصیدن.

بر کنار برکه ی

طاووسی بر سر شاخه ای نشسته و از دور تماشا می کند

اولدوز خیره می ماند..

از گل سرخ می گویند:

روزی بود روزگاری بود

لب این آب کبود

گل سرخی روییده بود

باد آمد

بوران شد

توفان شد

گل سرخ از جا کنده شد.

گلبرگ هایش پراکنده شدند....

 ...! اولدوز زیبا  خیره می مانده به تصویر ماه بر روی برکه

ستاره ها یکی پس از دیگری چشمک زنان بر روی برکه پدیدار می شند.

همه اشان می رقصند..

ناگهان گلبرگ گل سرخی از دور نزدیک می شود

 

همه با هم می خوانند

ما این را می شناسیم

گلبرگ گل سرخ است

از کجا می آید؟

به کجا می رود؟

کس نمی داند؟

..

باز اولدوزو یاشار و عروسکش کبوتر می شوند

بال و پر می کشند

بر فراز جنگل.

بر فراز دره های پست

بر فراز شهر خاکستری

بر فراز اقیانوس خموش.

 از بال یاشار خون می چکد بر زمین می ریزد.

هر قطره ی خون گل سرخی می رویاند..

 

پ.ن : بهتره بزنم بیرون.

پ.ن:  دیگر سرم دق و دلی خال نکن!

پ.ن : سنگی از دور بر دل دریا بزن.

پ.ن: پنجره رو باز کن. صدای موسیقی رو بذار آخرش. پایت را بررویمیزت بگذار.

پ.ن : عمو  پورنگ و امیر محمد

پ.ن : سیب زمینی هم سرخ کن!

پ.ن : آهای غریبه ای که خیلی بهم نزدیک هستی ( فر.) هنوز هم  روی حرفم هستم. دس برنمی دارم

 داره از این زندگی حالم بهم میخوره.

نمییییدونم چی بگم. چی بکنممممممم

یه گوشه  زانو به بغل بشینم. آسمون رو نگاه کنم.

پ.ن : وااااای. ساعت الان ۷ عصر هست. آسمون چقدر قشنگه. ابرها چقدر خوشمزه هستن!

شهر سکوت چشمات هم پر از ترانه های من

برای یکبار هم که شده بذار بشم اسیر تو

پ.ن : دنیا دیگه مث تو نداره!

 

 پ.ن : زیاد جدی نگیر.. بی خود نیست که اسم وبلاگ پسر دیونه هست!

 

 

 

 

 



لینک ثابت نوشته شده در  شانزدهم مرداد 1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط فرشید  | 


اعلام شد...
۱۰   ۹   ۸   ۷    ۶   ۵    ۴    ۳   ۲   ۱   ..

 خانمها آقایان ..به مرداب سرنوشت خود خوش آمدید

 هم اکنون عدد ها بیانگر سرنوشت شما خواهند بود

 ما اینجا برترین عدالت را به رخ می کشیم.

 منتظر بمانید

 عددها پشت سر هم زندگی شما را به صلابه می کشند

...

 نوبت شماست آقای فرشید طالب.. نمی خوام بدونم چیکارها تا به حال کردی .. خوب یا بد

 به من ربطی ندارد.

چهار رقم برای شما انتخاب شده

۸۱۴۱

 بخندم یا گریه کنم خدا..

 اینه عدالتت..

-آقا ببخشید همه ی سرنوشت ما این ۹ رقمه؟

- بله عزیزم.. این یکی رو نگار کن  تو این عدد یک سمت راسته ۰۰۰۰۰۰۰۰۱ که باعث شده با همین یه عدد الان مشهورترین فرد ایران و عزیزترینوشن باشه اما این یکی  رو نگاه کن تو این هم عدد یک سمت راسته ولی قبلش یه عددهای دیگه هست      ۴۷۳۲۵۱   با این عدد فرد مورد نظر میشه منفورترین و احمق ترین فرد ایران.. عالیه نه؟؟

- آره واقعن که خیلی عالیه. واقعن شما ها چقدر ناز هستید . الهی دورتون بگردم

 -خوب دیگه تا با اردنگی ننداختمت بیرون با این رتبت خودت برو بیرون..

 

 

   ... و این داستان همچنان ادامه دارد



لینک ثابت نوشته شده در  دوازدهم مرداد 1385ساعت 5 بعد از ظهر  توسط فرشید  | 


خوب می داند.
جاتون خالی رفتیم دهاتمون سر قبر!
هر کس یه طرف برا خودش مشغول بود.اما من حواسم یه جا دیگه بود. پیر زنی رو دیدم که رو یه قبر داراز کشیده و چه با سلیقه داشت سر قبر رو تمیز می کرد. لبخندی بر لبش جاری بود
خوب میدونست که بابت سنگ قبرسیمانی ساده اش پول چندانی نداده است!
اما خوب می دانست که این خاک همون خاک دلی هست که زمانی صاحبش بود و حالا هر چند خودش نیست ولی روحش هنوز اسیرشه.
خیلی جالب بود. حالا براتون تعریف کنم از دهاتمون. آقا رفتیم بعد از ۴ ماه با پدر و مادر بزرگم دیداری تازه کردیم.
رفتم خونه ی مادر بزرگ پدریم. خیلی منو دوس داره منم بهش میگم ننه!
فقط من بودم و اون . تو همون خونه ی قدیمی که از سر و صدای بچه هایی که از این طرف میدویدن به اون طرف هیچ اثری نمونده بود. انگار درودیوار کاهگلی خونه داشت بامن حرف میزد. داشت خاطره های قدیمی برام تعریف می کرد. داشت از پدر بزرگی که ندیدمش برام تعریف می کردن.
دلم خیلی گرفت. یاد روزهای کودکی افتادم. همین که رفتم طرف آشپزخونه انگار دیوار ها داشتن به من لبخند میزدند . گوش کن دارن با هم حرف میزن از من میگن ، از هم دیگه میپرسن این پسر کوچولو یادتونو که یه دفعه از اون بالا با مخ افتاد وسط حیاط. رفتیم طبقه بالا .مادربزرگم سقف اتاق رو بهم نشون داد و گفت که امسال محرم و مخصوصن عاشور ازش خیلی آب می چکید که بعد از محرم دیگه هر وقت بارون میادنمی چکه.
بارونه شدیدی گرفته بود. رعد و برق میزد.
عکسی رو تاقچه دیدم. خیلی قدیمی بود. از مادر بزرگم به ترکی پرسیدم اینا کین بعد بهم گفت این عکس رو تو روسیت (روسیه!) پدر پدر بزرگم انداخته. قیافه خیلی خفن بودن. رفتیم که تو ایوان بخوابیم برق ها رفته بود.
مادر بزرگم چوب دستی و خنجری که از ترسش میذاشت زیر بالشش نشونم داد.
دراز کشیدم ، باد سردی هم می وزید. دو تا جیر جیرک هم تو حیاط داشتن آهنگ شب میزدن. چه حالی میداد. بارون هم تازه بارید بود. بوی بارون میومد. درخت توت بزرگ داخل حیاط که از خونه هم بزرگتر بود درست روبروی من گسترده بود و داشت با حرکت باد میرقصید. شلعه ی چراغ نفتی با وزش باد خاموش شد و ماهم رفتیم به خواب ناز
جاتون خالی. ساعت ۲ و نیم شب الاغ همسایه شروع کرد به ار ار.ای خدا جان مادرت بذار بخوابیم.
بعدش که اون تموم کرد گربه ی مادر بزرگم اومد کنارم هی میو میو کرد. ای داد دس بردارید دیگه. ای بابا
مادر بزرگم بهم میگفت -بالا کیشی- یعنی مرد کوچیک که من خیلی حال می کردم و سینه جلو میدام
فرداش از جدم بهم گفت که خان دهاتمون بود. میگفت یه روز اینا به دهاتی رفته بودن بعد مردم اون دهات قبل اذان عصر بهشون غذا دادن و بهشون گفتن برید بالا پشت بودم و نردبون ها رو بردارید و بخوابید بعدش دیده بودن که تمام مردم دهات تبدیل به سگ شده بودن و داشتن زور میزدن از دیوار ها بیان بالا تا اینا رو بخورن ، بعد از اذان صبح هم همشون به حالت اولیه برگشته بودن. خداییش من باور نکردم ولی مادر بزرگم بهم چاخان نمی گه ، من دیگه واقعن داشتم شلوارو خیس می کردم.
بعدش هم رفتیم بر بری خریدم و صبحانه خوردیم. ظهر هم برگشتم. الان هم خسته هستم!

لینک ثابت نوشته شده در  هشتم مرداد 1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط فرشید  | 


معرفی
امروز می خوام خودمو کاملن معرفی کنم.

از این به بعد وبلاگ من شامل شعر ها مطالب و گزارش هایی از شهر تبریز خواهد بود .

نام : فرشید

نام خانوادگی: طالب سیس

تارخ تولد : یازده فروردین سال ۱۳۶۷

محل تولد : شبستر

ساکن : تبریز-میرداماد

وضیعت : بعد کنکوری و علاف شدیدن!

توضیحات بیشتر :

عاشق تبریز و آذربایجان ! عاشق صدای جیر جیرک در نیمه شب!

عاشق خوابیدن تو پشت بام یا جلوی یک پنجری بزرگ که بادی آرام و سردی از ان بوزد.

دیوانه آبی آسمان هنگام عصر تابستان!

شیفته ی غروب های دلگیر تبریز!

دوست دار مدل موی میکروبی.. دوست دار بازی کامپیوتری.

تلپ تو اینترنت. متر کننده ی خیابان های تبریز مخصوصن ولیعصر و آبرسان..

زود عصبانی میشم! اگه عصبانی بشم دیگه کنترلم خیلی سخت میشه میزنم دک و پوز یارو پایین میارم!

از صبح تا شب هم موسیقی گوش میدم از همه نوع.

عاشق ترانه ی آخربرنامه کوله پشتی. رشته ی معماری به خصوص معماری داخلی رو خیلی دوس دارم

رکوردار قرار گذاشتن با دوستان به تعداد ۱۲ نفر در یکجا !

وقتی روزهایی که برا کنکور درس میخوندم رو به یاد میارم حالم بهم میخوره.

عاشق صدای ‌‌‌‌MEGA BSS !

ضد حال ها (-) :

نوشابه زرد!

سس مایونز به جای سس گوجه!

گوش دادن به موسیقی سنتی تو ترافیک!

شادمهر!

صدای بهم خوردن ظرف ها تو آشپزخونه!

رفتن برق ها وقتی تو دستشویی هستم ..

وقتی بابام ازم می پرسه تا حالا کجا بودی.

دبیرستان سعدی.

علی دایی.

فیلم هندی.

تام کروز!

 



لینک ثابت نوشته شده در  چهارم مرداد 1385ساعت 1 بعد از ظهر  توسط فرشید  |