تبليغاتX
A Life , A Boy , A Love
سخنی با خدا ....
نگاهی عمیق به زندگی 18 سالم می کنم. تنها چیزی که تونستم به یاد بیارم سردی ، دوری ، تنهایی ،
چیزی که به یاد میارم دعواهای شدید خانوادگی . چی؟ چی گفتی ؟ گفتی همه از ا این مسایل تو زندگیشون دارن ؟
هه !
شنیدن کی بود مانند دیدن ؟ ببینم تو این 18 سال زندگیت کسی دستتو گرفته ؟
کسی بهت گفته دوست دارم ؟ کسی بهت هدیه داده ؟ کسی نوازشت کرده ؟ کسی تشویقت کرده ؟
تنها جوابم کاملن واضحه ، نه ! به همین سادگی و خشکی ؟
آروزی مرگ دارم. خدا این زندگی نکبت بار را دادی به ما ولی بگیرش ، آخه خدا جون می دونی چیه ؟ مامhنم بهم گفت من مایه ی ننگ اون هستم آخه مامانم با فریاد بهم گفت که وقتی به دنیا اومدی زندگیمونو از هم پاشیدی ،
خدا جون منو برا چی آفریدی که زندگی زیبا و ساده ی خانواده مو به گند بکشم ؟ بچه بودم ، نفهم بودم ولی این جور چیزا جواب نمی شه .
خدای دنیای آلوده ی من ! از اون روز اول زندگی برای بهترین کارهام هم سر کوفت خوردم . چرا این زندگی رو به ما دادی؟
خدا ی وجود سیاه من ! دیگه تحمل ندارم . می دونی چیه ؟ مثل اینکه میخوام طغیان کنم . می خوام بترکم !
خدا.. یه چیزی.. ببینم ی وقتی داشتی منو به دنیا میاوردی یادت نرفته که یکی رو به دنیا بیاری که حتی بتونم برای چند لحظه تو آغوشش آروم بگیرم. اما می گن خدا این جور چیزا از یادش نمیره . پس شاید خدای من فرق می کنه؟
هان؟ نه ! امکان نداره. .
خدای نگاه های سرد و حسرت بار من ! منو به دنیا آوردی تا ه نمادی از یه آدم تنها هم داشته باشی نه ؟
خوبه !
خدای دریای نفرت انگیز من ! منم آدمم ؟ هان ؟آ آهان یادم افتاد مامانم بهم گفتم من جزو ادم ها نیستم
شاید عینن نگفته ولی با کاراش بهم ثابت کرده .
خدای قبر تنگ نکنده ی من ! " کی پس بمیرم و دمی بمیرم و خلاص؟"
حال که کسی قطره خون لخته شده در گوشه ی چشمم را نگاهی نینداخت چه حسرتی زیباتر از
حسرت چند وجب خاک برای آرامیدن .
چه حسرتی بهتر از حسرت رسیدن به در جهنم و سوختن در آهن مذاب مانند کاغذی ترد ؟
خدای فرشتگان سیاه من ! دیگر کسی را مثل من به این دردها دچار نکن !
خدای من ! بعضی وقتها از خانواده ام. از مادرم از خواهرم ،از دیگران نفرت دارم . نفرتی یخ زده و عظیم که در گستره زندگی من جا می گیرد.
چرا اینگونه تنهایم ؟ خدای من ؟ مگر من هم از این آب و خاک نیستم که در سراسر هستی همه را با نام انسان
آفریده ای ؟ هان ! به یاد آوردم مادرم قبلن بهم گفته بود
چقدر زود فرموش می کنم !
خدای هستی ویرانه ی من ! دوباره منو به یاد بیار ! به عظمت خلقتت ! به بزرگی آفریده هات !
قسمت می دم من رو هم نظری کن . خودت دلت میاد آفریدت رو این همه تنها بذاری؟

- و او من را به وجود آورد در میان هجوم سرد داغ حسرت های من که او انها را قبل از تولد من می دانست.
----...
...
..
.

خدایییییییاااااااااا! دلم گگگررررفته ! از این چاه عمیق نجاتم بده. از این چاه نکبت باری که حتی مشخص ترین ویؤگی خود یعنی رفع تشنگی رو هم نداره. چاهی که فقط عمیق است.

نجاتم بده !

لینک ثابت نوشته شده در  بیست و هفتم مهر 1385ساعت 7 بعد از ظهر  توسط فرشید  | 


آن روزها
چند وقتی بود یعنی خیلی وقت بود شاید به نظر من خیلی وقت بود که آپ نکردم. دلیلش هم یه جریاناتی بود که آخرش خودم سر این جریانات کوچیک شدم و خیلی پشیمان. دیگه هیچ وقت دنبالش نمیرم. خوب کارهای دانشگاه هم خیلی وقت میگرفت و حال و حوصله میخواست .. چیزی نمی خوای تبریک بگی؟؟!!
شوخی کردم. خیلی دوس ندارم تبریک بگید. چون خودتون میدونید که چه بدختیه خواهیم داشت در آینده انشااالله! :)
چند روز قبل کابوسی دیدم. خواب دیدم عقربی بزرگ و سیاه کنارم ایستاده و قصد حمله به من را دارد. در حالت نیمه بیداری از خواب پریدم و به سوی مادرم رفتم . صحنه هایی به اندازه خواب یه یاد میاورم. مادرم را سریع بیدار کردم و سریعن به سوی خواهرم رفتم و او را هم بیدار کردم و روی تختش آرام گرفتم. خدا می داتد چرا به آن وضعیت دچار شدم. دست خودم نبود . می دویدم. همه را بیدار کردم. نا خوداگاه ! بعد از بیدار کردن همه در ساعت 3 و نیم شب آرام گرفتم ! وحشتناک بود. خالا میخوام از این موضوع خارج بشم و از دورانی صلایی برایتان بنویسم.وقتی به دوران زیبای دبیرستان فکر می کنم خیلی دلم میگیره. خیل دلتنگ می شم. چه روزهایی رو با هم گذروندیم. تو اون سرمای سگ تبریزمیرفتیم مدرسه کلاس. مدرسه چقدر قشنگ بود. صدای فریاد های ناظممون. یادمه آخرهای سال چه مسخره بازیهایی تو کلاس در آوردیم. تو کلاس دیفرانسیل وقتی معلمون داشت تو تخته سیاه مسله حل می کرد یکی از دوستام پاشد رقصید یا اون روزی که 15 نفری با یه صف پشت سر هم از کلاس رفتیم حیات آب بخوریم بعد دوبار با همون صف مرتب رفتیم جلوی دفتر ناظم وایستادیم و دور زدیم. چقدر با حال بود. میخوستم شعر معروفی از فروغ در وصف ان روزهایی از دست رفته بنویسم:
"
...
آن روزها رفتند

آن روزهای خوب

آن روزهای سالم سرشار

آن آسمانهای پر از پولک

آن شاخساران پر از گیلاس...

!..

آن بام های بادبادکهای بازیگوش..

آن روزها رفتند

آن روزهایی کز شکاف پلکهای من

آوازهایم ، چون حبابی از هوا لبریز ، می جوشید...

...
...

گویی در میان مردمک هایم

خرگوش ناآرام شادی بود.
،

آن روزها رفتند

آن روزهای جذبه و حیرت

آن روزهای خواب وبیداری

آن روزهای سایه رازی داشت !

هر جعبه ی سر بسته گنجی را نهان می کرد !" و ای وای بر ما که نفهمیدیم و درک نکردیم ان همه گنج های
پنهان را... وای بر ما ...!

" آ ن ر و ز ها ر فتند

آ ن ر و ز ها مثل نبا تا تی که در خو رشید می پو سند

از تا بش خور شید پو سیدند !"

آن روزها رفتند... برای همیشه رفتند... هیچ کس خبری از انها دیگر در سینه ندارد.

آن روزها رفتند.. رفتند تا ابد.. اما همچنان در دلهامان عطر اقاقی ان روزها هنوز هم می پیچد

" و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها

در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت "

روزهای مدرسه چه معصومانه و خاموش مانند عقابی تیز پرواز از روی سر مان گذشت.


یادش بخیر !

لینک ثابت نوشته شده در  پنجم مهر 1385ساعت 8 بعد از ظهر  توسط فرشید  |