امشب همان شب است که نشان از بدبختی ها ی بعضی ها دارد. یلدای با ابهت غرق در سیاهی .اما چه لذت بخش است خوشی در این شب. چونان که خوشی با وجود داشتن عقده ی بزرگ در دل دل چسب است. نمی خوام باز از سیاهی بگویم. امشب را خوش هستم. شما همتان خوش باشید . از ته دل گفتم.

لینک ثابت نوشته شده در سی ام آذر 1385ساعت 8 بعد از ظهر توسط فرشید |
کسی نیست با خود بگویید که چرا این همه رنج رامی کشد ؟ . اما هر که از راه میرسد لاف نصیحت میزند و میرود . نصیحتهایتان به درد ارواح جدوآباداتان میخورد . من همدم میخواهم. من کسی میخواهم که در آغوش باز بازوانش جایی برای من باشد . می گویید زود است ؟ آیا آن وقت موقعش هست که در اواسط جوانی به خاطر تحمل دوری موهایم سفید شود ؟ آیا ارزشش را دارد که صبر کنم اما درونم ویران شود ؟
هیچ کدام نکشیده اید . نچشیده اید . چه کسی تلخ نچشیده را میگویید که بسیار تلخ است ؟
همیشه در میان قدم زدنم در کوچه های پاییزی شهر احساس بی کسی در تنم موج می زند. چه حالی می شوم.
این است بازی روزگار با ما. شاید قصه ی بهتری برای شما دارد و شاید قصه ی بدتری برای دیگری.
من او رو میخواهم ولی هیچ کس مرا نمی خواهد. نمی دانم که چگونه هستم ! شاید خیلی بی رحم . شاید خیلی احمق . شاید خیلی زشت . شاید خیلی کرخ. شاید همه ی اینها دلیل این باشند که هیچ کس به طرف قدمی برنمیدارد. آره من اینگونه بودم و هستم.
می خواهم از دستت عصبانی بشوم. چون میدانی چقدر سردم از آن هایی که میگویند دوستم دارند. میدانی که چقدر از این دوری و سردی سوختم . ولی باز توبا دیوانگیت دوباره مرا در سرمای نگاهت سوزاندی.
پ.ن : کسی را خواستی و او تو را نخواست ! درد بزرگیست. دردر بزرگ اثرش خوب معلوم نمی شود. همانطور که اثر سیل در یک شهر بر روی یک خانه زیاد مشخص نمی شود و مهم شهر است.
لینک ثابت نوشته شده در بیست و دوم آذر 1385ساعت 8 بعد از ظهر توسط فرشید |
درونت مبهم است ! احساس راحت طلبی در پهنه ی وجودت مانند کابوسی هر روز خمورترت می کند .
- وقتی در کتابی در مورد استعداد ذات بشری خواندم احساس پوچی بر ذهنم گسترده شد .
احساس بی هدف بودن تمام تلاشهایم تا کنون ! چرا درس می خوانم ؟ منظورم از ورود به این مرحله چیست ؟ چرا اینهمه وقت هایم را بیهوده می گذرانم ؟
بحث زیادی می خواهد ! جنگی در درونم به پا خواهد شد !
بس است دیگر این همه بی غرض زندگانی ! خوابم می آید . میروم و می خوابم و همه چیز دوباره فراموش می شود . چند مدت بعد از خودم شاکی می شوم که چرا راکد مانده ای؟
نفرین بر تو ای پوچ درونم ! مانند چشمه ای بدون جریان موذیان را بر کنارت مشغول کرده ای...
حرکت باید انقلابی باشد . این همه مدت غفلت . اما بیدار شدن به این سادگی ها نیست .
خون دل باید خورد .
لینک ثابت نوشته شده در نوزدهم آذر 1385ساعت 9 بعد از ظهر توسط فرشید |
زیر بار سنگین گناهانم خواهم رفت !
در میان نهری از آتش ! موجی از سنگ و صخره !
به وجودم خواهم خندید که چقدر ابلح بود !
که مانند برده ای پیش همه ی گناهان سر به زیر آورد .

لینک ثابت نوشته شده در هفدهم آذر 1385ساعت 4 بعد از ظهر توسط فرشید |
که تاوان سکوت سنگینت باشد شب ها و روزها بی قراری !
نمی دانم حس کرده ای یا نه ؟...
که تنها تکیه گاه احساسات ورم کرده ات باشد نگاه حسرت باری
به اعماق کوی چشمانش !
نمی دانم احساس کرده ای یا نه ؟
که تاوان آن نگاه سنگینت باشد اینهمه پریشانی !
لینک ثابت نوشته شده در دهم آذر 1385ساعت 10 بعد از ظهر توسط فرشید |
