یه گل سرخ گرفتم ، نمی دونستم باید چیکار کنم . آوردم به مامانم ، اما نگرفت ! من اصرار کردم و گل گذاشتم کنارش . اما باز حسرتی خشک بر روی لبانم جاری بود .
هیچ کس و هیچ چیز شد همدم من . چراغی خاموش ، موسیقی غمناکی شده برام یه همراز . امروز کوچه ها منتظر بودم ! امروز آسمان منتظر بود ! امروز کنجی خلوت منتظر بود ! امروز خیلی ها منتظر بودن ... چه انتظار بیهوده ای !
پ . ن : روز عاشقان مبارک . جای مهتاب امشب خیلی خالیه . امشب چشمای خیلی ها بارونیه ولی به خدا اشک من یخ زده .

لینک ثابت نوشته شده در بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 9 بعد از ظهر توسط فرشید |
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من ولی نرمیدم ، نگسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم-
. " روز اول که دل من به تمنای تو پر زد " یام میاد که اولاش چقدر کله شقی کردم ، چقدر خودمو در مقابل عشقت کچیک میدونستم . از همه چی گذشته بودم . برام حرف های دیگران و نگهاشون اهمیت نداشت . من فقط به نبال تو بودم ولی نمی دونستم شروعم چه روزهایی رو در پی خواهد داشت . " چن کبوتر لب بام تو نشستم " به هر دری زدم . یلی می ترسید م ولی با همه ی ترس ها و اضطراب ها دوباره کارمو دنبال می کرد . زده بودم تو خط دیونه بازی. سعی می کردم به خودم تلقین کنم که دوستت ندارم ولی مثل اینکه نمی شه . هر دفعه که میدیت آروم میشدم .اما بعد چند روز دوباره اه کشیدن ها و گریه های پنهانی شروع یشد . " تو به من سنگ زدی " هر چقدر تمنا کردم ، هر چقدر خواهش کردم حرفت یه کلام بود . همیه چشمات از نگاهام فرار میکردن . میدونم اصلا نمی خواستی منو ببینی ولی من تنها چیزی که میدیدم تو بودی . روزها برام اهیتی ناشت . هر شب که سر بر روی زمین میگذاشتم به امید دیداری نو . حیف که تموم شدن . نواستی دلمو بشکنی ولی حرفات عنین دل شکستن بود . شاید همین رسمشه که نه بشنوی . " من ولی نرمیدم ، نگسستم " انگار لج بازیم گرفته بود . کله شق به تمام معنا . هیچ چیز نمی تونست جلومو بگیره . ن راهمو ادامه میدادم . روش عاقلان شیوه ی کارم نبود . عاشقان را چه سود باش این روش ؟ اما باز نتیجه گرفتم که آزادت بگذارم . شاید ارامشم را در آزادیت پیدا کنم . از بند خودم را رها ردم . داشتم مثل عاقل ها رفتار می کردم . اما حس وبی نداشت . " باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم "با اینکه دیگه کارت داشتم . دیگه نمی خواستم با نگاهام جلوی چشامی معصومت کم بیارم . با اینکه نخواستم دیگه اذیتت کنم . اما دوباره رو حرفه وایستادم و هنوز هم هستم . " تا به ام تو در افتم ، همه جا گشتم و گشتم " این جمله رو هیچوقت فراموش نکردم : دوستت دارم . این همه مدت اسمت رو زبونم بود . هر لحظه صورت جلوی چشام ظاهر می شد . هر جا که میرفتم دنبالت میگشتم. اگه ازت دور بودم با یادها و خاطراتت نزدیک و نزدیکتر بودم . این نزدیک بودن خیلی آرومم می کرد . اما میدونی چیه ؟؟ مونیچی آتیشم میزد ؟ میدونی چی دیونم می کرد ؟ اون نگاه ی زیر چشمیت . اون لبخند های پنهات . حس آتش عشقت را از درونم حس مس کردم . دنیا برایم عوض می شد ! غرق در زیبایی می شدم . نگار میخواستم تا آخر عمر ان لحظه ها برام تکرار بشن .
حذر از عشق ، ندانم ، نتوانم ...

پ . ن : خیلی ها منتظر آپ شدن این وبلاگ بودن . خوب اینم هم آپ . راستی این متن در مورد فرد خاصی نبود .
لینک ثابت نوشته شده در پانزدهم بهمن 1385ساعت 11 بعد از ظهر توسط فرشید |
