تبليغاتX
A Life , A Boy , A Love
حسرت
امروز روزی بود پر از حسرت . حسرت ترجمه ی عشق در یک نگاه عاشقانه ، حسرت نشان دادن گوشه ای از عشق با تقدیم یک کادوی کوچک قشنگ ، حسرت معنی کردن عشق در یک گل سرخ ، حسرت کشیدن دست نوازشی بر روی موهای پریشان ، حسرت لمس دست زیبای دیگری ، حسرت قدم زدن های مداوم با نگاهی که به چشمانی خیره شده اند ، حسرت یک قطره محبت !

یه گل سرخ گرفتم ،  نمی دونستم باید چیکار کنم . آوردم به مامانم ، اما نگرفت !  من اصرار کردم و گل گذاشتم کنارش . اما باز حسرتی خشک بر روی لبانم جاری بود .

هیچ کس و هیچ چیز شد همدم من . چراغی خاموش ،  موسیقی غمناکی شده برام یه همراز . امروز کوچه ها منتظر بودم ! امروز  آسمان منتظر بود ! امروز کنجی خلوت منتظر بود ! امروز خیلی ها منتظر بودن ... چه انتظار بیهوده ای ! 

 پ . ن : روز عاشقان مبارک .  جای مهتاب امشب خیلی خالیه . امشب چشمای خیلی ها بارونیه ولی به خدا اشک من یخ زده .



لینک ثابت نوشته شده در  بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط فرشید  | 


بی تو مهتاب . . .
- روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

 چون کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من ولی نرمیدم ، نگسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم-

 

     . " روز اول که دل من به تمنای تو پر زد " یام میاد که اولاش چقدر کله شقی کردم ، چقدر خودمو در مقابل عشقت کچیک میدونستم . از همه چی گذشته بودم . برام حرف های دیگران و نگهاشون اهمیت نداشت . من فقط به نبال تو بودم ولی نمی دونستم شروعم چه روزهایی رو در پی خواهد داشت . " چن کبوتر لب بام تو نشستم " به هر دری زدم . یلی  می ترسید م ولی با همه ی ترس ها و اضطراب ها دوباره کارمو دنبال می کرد . زده بودم تو خط دیونه بازی. سعی می کردم به خودم تلقین کنم که دوستت ندارم ولی مثل اینکه نمی شه . هر دفعه که میدیت آروم میشدم .اما بعد چند روز دوباره اه کشیدن ها و گریه های پنهانی شروع یشد . " تو به من سنگ زدی " هر چقدر تمنا کردم ، هر چقدر خواهش کردم حرفت یه کلام بود .  همیه چشمات از نگاهام فرار میکردن . میدونم اصلا نمی خواستی منو ببینی ولی من تنها چیزی که میدیدم تو بودی . روزها برام اهیتی ناشت . هر شب  که سر بر روی زمین میگذاشتم به امید دیداری نو . حیف که تموم شدن .  نواستی دلمو بشکنی ولی حرفات عنین دل شکستن بود . شاید همین رسمشه که  نه بشنوی .  " من ولی نرمیدم ، نگسستم " انگار لج بازیم گرفته بود . کله شق به تمام معنا . هیچ چیز نمی تونست جلومو بگیره . ن راهمو ادامه میدادم . روش عاقلان شیوه ی کارم نبود . عاشقان را چه سود باش این روش ؟ اما باز نتیجه گرفتم که آزادت بگذارم . شاید ارامشم را در آزادیت پیدا کنم .  از بند خودم را رها ردم .  داشتم مثل عاقل ها رفتار می کردم .  اما حس وبی نداشت . " باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم "با اینکه دیگه کارت داشتم . دیگه نمی خواستم با نگاهام جلوی چشامی معصومت کم بیارم . با اینکه نخواستم دیگه اذیتت کنم . اما دوباره رو حرفه وایستادم و هنوز هم هستم . " تا به ام تو در افتم ، همه جا گشتم و گشتم " این جمله رو هیچوقت فراموش نکردم : دوستت دارم .  این همه مدت اسمت رو زبونم بود . هر لحظه صورت جلوی چشام ظاهر می شد . هر جا که میرفتم دنبالت میگشتم. اگه ازت دور بودم با یادها و خاطراتت  نزدیک و نزدیکتر بودم . این نزدیک بودن خیلی آرومم می کرد . اما میدونی چیه ؟؟ مونیچی آتیشم میزد ؟ میدونی چی  دیونم  می کرد ؟ اون نگاه ی زیر چشمیت . اون لبخند های پنهات . حس آتش عشقت را از درونم حس مس کردم . دنیا برایم عوض می شد !  غرق در زیبایی می شدم . نگار میخواستم تا آخر عمر ان لحظه ها برام تکرار بشن .

       حذر از عشق ، ندانم ، نتوانم ...

 

پ . ن : خیلی ها منتظر آپ شدن این وبلاگ بودن . خوب اینم هم آپ . راستی این متن در مورد فرد خاصی نبود .



لینک ثابت نوشته شده در  پانزدهم بهمن 1385ساعت 11 بعد از ظهر  توسط فرشید  |