تبليغاتX
A Life , A Boy , A Love
روزهای منفور
نمی دونم چرا اینطوریه ، ولی روزهای تولد اطرافیانم از خودمو زندگیم متنفر میشم ! از زندگی خشک و بی مهر خودم . مثل یه شاخه گل نیلوفر خشکیده ! دوست دارم تولدشو جانانه بهش تبریک بگم ! یا دوست دارم براش بهترین کادو رو بگیرم ! ولی نمی تونم . . .

   دوست دارم دستاشو بگیرم و بغلش کنم و باهاش درد ودل کنم و تولدشو بهش تبریک بگم ولی من کم میارم ! من در مقابل اون همه عظمت و احساس کم میارم !  ذره ذره میشم و هیچی نمی فهم . احساسم میمره . کسی نیست تا با هاش بشینیم و گریه کنم . پس گریه نمی کنم . گریه نمی کنم . گریه نمی کنم ...

  هی پسر تو باید مثل یه مرد بجنگی ! نذار به این راحتی اشکت دربیاد ، بلند شو ! زندگی منتظر توست ، سرنوشت در انتظار توست !

 افسوس که نمی تونم حرف دلمو به راحتی برا همه بزنم . دوست دارم رازمو فریاد بزنم ! دوست دارم عاشقانه بچرخم . دوست دارم همه بفهمن ! ما نمی شه ... اما نمی ذارن !

            باید خودمو کنترل  کنم .  باید بین این همه غم و غصه بشینم و معادله حل کنم . باید برنامه بنویسم !  لعنت بر این همه دردسر!



لینک ثابت نوشته شده در  بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 1 بعد از ظهر  توسط فرشید  | 


گریه های پنهانی
شروع کردنش سخته ، فقط یه جرقه لازم داره . یه جرقه ی کوچیک تا آتیشی به پا کنه !

 چقدر سخته وقتی میخندی ، بازم صبوری کنی و هرچی تو دلته مثل یه بغض تو گلوت نگه داری ! چقدر سخته باید نسبت به همه ی چیزهایی که تو اطرفات اتفاق میفته بی تفاوت باشی ، در حالی که اون اتفاقات سرنوشت تو رو رقم می زنن .

وقتی عشق زیر چرخ دنده های بزرگ و آهنی منطق له می شه . وقتی احساس در مقابل جدیت کم میاره . وقتی از کلاغ شدن میمیری ! وقتی سرنوشتت رو فقط می تونی به یه فال احمقانه از یه فنجون قهوه ترک داغ بسپاری ، وقتی به جای همدردی با برخوردها ی منطقی و باید و نباید ر برو میشی . وقتی زمان بهانه ی برای فرار می شه ولی افسوس زمان خیلی چیزها رو از بین میبره . وقتی یه جا تنها کنار پنجره میشینی و برای زندگیت بی خودی خیال پردازی می کنی ، می فهمی که هنوز اول راه . می فهمی که دنیا چقدر به آدم ها خیانت می کنه و ارزش اونارو پایین میاره !

روزگار غریبیه ! فرق عاشق با عاشق مشخص نیست . تو هر لحظه ای که میگذره یه چیزی دلتو میلرزونه و دوباره هوای روحتو ابری می کنه .

آهای ! آدمایی که اطراف من هستید ،  دیگر یاد مرا نکنید ، مرا به زمان بسپارید ، مرا به درد بسپارید ، مرا یه تاریکی بسپارید . صحبت از روشنایی و امید برایم سخت است !

باید گشت و گشت تا خیلی چیز ها رو درک کرد . باید خون دل خورد ، باید رنج کشید  . . .  

             من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم

               محتسب داند که من این کار کمتر کنم

                من که عیب توبه کاران بارها کرده ام

               توبه از می ، وقت گل ، دیوانه باشم گر کنم



لینک ثابت نوشته شده در  بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 7 بعد از ظهر  توسط فرشید  | 


آنوقت فهمیدم !
وقتی خالصانه " الله اکبر" را با چشمانی پر و گردنی خمیده و با تمنا میخواندم !

 وقتی صدای هق هقم نوای زندگیم شد . وقتی آغوشی ساحل اشک هایم شد !

وقتی آنقدر در اعماق لایه های عشق فروفتم که جز خدا کسی را ندیدم !

وقتی با التماس و اشک های ریزان " سبحان ربی العالی و بالحمده "  رو زمزمه می کردم !

وقتی رویایم شدی ،

         وقتی زندگیم شدی ،

                وقتی صدای ناب گذر ثانیه های آبی شدی ،

                     وقتی همه ی دار و ندارم شدی . . .

   آنوقت فهمیدم که دیوانه شدم.



لینک ثابت نوشته شده در  بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 0 قبل از ظهر  توسط فرشید  | 


میخواهم بکشمش !
 

مبخواهم ابلیسی که ۱۸ سال پرده سیاهی بر زندگیم انداخته بود بکشم . خدایا کمک ... !



لینک ثابت نوشته شده در  شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 7 بعد از ظهر  توسط فرشید  | 


خیلی ساده
" قدم زدن های بعد از ظهر و چشمانی که از نگاه خیره ی من می گریزند ! "

- وقتی که میرفتیم با پای پیاده

          گفتی فقط یادت باشه یه دوستی ساده

     هیچ حسی نباشه ، هیچ عشقی نباشه

   یه روز خواستیم جدا بشیم بریم خیلی ساده !

    این بارون چشمام تمومی نداره

  آخه دلم برای تو یه بی قراره

 گفتی نمی خوامت ، عاشقت نمی شه

  گریه هاتم برام فایده نداره !

   دیدی که عاشقت کردم

    خودت گفتی که فکر نمی کردم

      اینجوری عاشقت بشم     ولی دیدی که عاشقت کردم...

   اما من واسه تو میمردم ، دوسم نداشتی غصه میخوردم       آخرش دل تو رو بردم

 

پ.ن : وآنچه من در باب عشق تو میدانم : .... 

 

 

         



لینک ثابت نوشته شده در  چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 5 بعد از ظهر  توسط فرشید  | 


دوٍستت دارم
هنوز زاهم را ادامه می دهم . هنوز هر روز اشک حسرت می ریزم به دامنم شاید دامنم آلوده ام به وسیله ی اشک های زلای عشق تو پاک شود . دلم با یاد خنده های زیر لبت جابه جا میشود . امشب مهتاب زیباتر بود . امشب مهتاب به خاطر حضور زیبایت در خیالاتم زیباتر شده بود . سراسر شوق و شادمانی روحم را فراگرفت . لحظه های طلایی عشقت تندیس جانم را چه جانانه تیشه می زنند !

ستاره ها امشب به من چشمک زدند .

در هیاهوی قدم زدنم در شهر ، جای خالیت چه سبز بود !

دیوانه وار قدم می زدم . فقط به خاطز تو همه چیز را تحمل می کنم . دوستت دارم .

یک جمله ی برای من کافیست ولی برای تو یک دنیا جمله عاشقانه هم کم است .



لینک ثابت نوشته شده در  یکم اردیبهشت 1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط فرشید  |