دوست دارم دستاشو بگیرم و بغلش کنم و باهاش درد ودل کنم و تولدشو بهش تبریک بگم ولی من کم میارم ! من در مقابل اون همه عظمت و احساس کم میارم ! ذره ذره میشم و هیچی نمی فهم . احساسم میمره . کسی نیست تا با هاش بشینیم و گریه کنم . پس گریه نمی کنم . گریه نمی کنم . گریه نمی کنم ...
هی پسر تو باید مثل یه مرد بجنگی ! نذار به این راحتی اشکت دربیاد ، بلند شو ! زندگی منتظر توست ، سرنوشت در انتظار توست !
افسوس که نمی تونم حرف دلمو به راحتی برا همه بزنم . دوست دارم رازمو فریاد بزنم ! دوست دارم عاشقانه بچرخم . دوست دارم همه بفهمن ! ما نمی شه ... اما نمی ذارن !
باید خودمو کنترل کنم . باید بین این همه غم و غصه بشینم و معادله حل کنم . باید برنامه بنویسم ! لعنت بر این همه دردسر!
لینک ثابت نوشته شده در بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 1 بعد از ظهر توسط فرشید |
چقدر سخته وقتی میخندی ، بازم صبوری کنی و هرچی تو دلته مثل یه بغض تو گلوت نگه داری ! چقدر سخته باید نسبت به همه ی چیزهایی که تو اطرفات اتفاق میفته بی تفاوت باشی ، در حالی که اون اتفاقات سرنوشت تو رو رقم می زنن .
وقتی عشق زیر چرخ دنده های بزرگ و آهنی منطق له می شه . وقتی احساس در مقابل جدیت کم میاره . وقتی از کلاغ شدن میمیری ! وقتی سرنوشتت رو فقط می تونی به یه فال احمقانه از یه فنجون قهوه ترک داغ بسپاری ، وقتی به جای همدردی با برخوردها ی منطقی و باید و نباید ر برو میشی . وقتی زمان بهانه ی برای فرار می شه ولی افسوس زمان خیلی چیزها رو از بین میبره . وقتی یه جا تنها کنار پنجره میشینی و برای زندگیت بی خودی خیال پردازی می کنی ، می فهمی که هنوز اول راه . می فهمی که دنیا چقدر به آدم ها خیانت می کنه و ارزش اونارو پایین میاره !
روزگار غریبیه ! فرق عاشق با عاشق مشخص نیست . تو هر لحظه ای که میگذره یه چیزی دلتو میلرزونه و دوباره هوای روحتو ابری می کنه .
آهای ! آدمایی که اطراف من هستید ، دیگر یاد مرا نکنید ، مرا به زمان بسپارید ، مرا به درد بسپارید ، مرا یه تاریکی بسپارید . صحبت از روشنایی و امید برایم سخت است !
باید گشت و گشت تا خیلی چیز ها رو درک کرد . باید خون دل خورد ، باید رنج کشید . . .
من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم
محتسب داند که من این کار کمتر کنم
من که عیب توبه کاران بارها کرده ام
توبه از می ، وقت گل ، دیوانه باشم گر کنم
لینک ثابت نوشته شده در بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 7 بعد از ظهر توسط فرشید |
وقتی صدای هق هقم نوای زندگیم شد . وقتی آغوشی ساحل اشک هایم شد !
وقتی آنقدر در اعماق لایه های عشق فروفتم که جز خدا کسی را ندیدم !
وقتی با التماس و اشک های ریزان " سبحان ربی العالی و بالحمده " رو زمزمه می کردم !
وقتی رویایم شدی ،
وقتی زندگیم شدی ،
وقتی صدای ناب گذر ثانیه های آبی شدی ،
وقتی همه ی دار و ندارم شدی . . .
آنوقت فهمیدم که دیوانه شدم.
لینک ثابت نوشته شده در بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 0 قبل از ظهر توسط فرشید |
مبخواهم ابلیسی که ۱۸ سال پرده سیاهی بر زندگیم انداخته بود بکشم . خدایا کمک ... !

لینک ثابت نوشته شده در شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 7 بعد از ظهر توسط فرشید |
- وقتی که میرفتیم با پای پیاده
گفتی فقط یادت باشه یه دوستی ساده
هیچ حسی نباشه ، هیچ عشقی نباشه
یه روز خواستیم جدا بشیم بریم خیلی ساده !
این بارون چشمام تمومی نداره
آخه دلم برای تو یه بی قراره
گفتی نمی خوامت ، عاشقت نمی شه
گریه هاتم برام فایده نداره !
دیدی که عاشقت کردم
خودت گفتی که فکر نمی کردم
اینجوری عاشقت بشم ولی دیدی که عاشقت کردم...
اما من واسه تو میمردم ، دوسم نداشتی غصه میخوردم آخرش دل تو رو بردم
پ.ن : وآنچه من در باب عشق تو میدانم : ....
لینک ثابت نوشته شده در چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 5 بعد از ظهر توسط فرشید |
ستاره ها امشب به من چشمک زدند .
در هیاهوی قدم زدنم در شهر ، جای خالیت چه سبز بود !
دیوانه وار قدم می زدم . فقط به خاطز تو همه چیز را تحمل می کنم . دوستت دارم .
یک جمله ی برای من کافیست ولی برای تو یک دنیا جمله عاشقانه هم کم است .
لینک ثابت نوشته شده در یکم اردیبهشت 1386ساعت 10 بعد از ظهر توسط فرشید |