" پرواز را به خاطر بسپار ، پرنده مردنیست ! "
آن کلاغی که پرید
از فراز سر ما
و فرورفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگرد
وصدایش همچون نیزه ی کوتاهی ، پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد بردبه شهر
پ.ن : حال دل سوخته را دل سوخته داند و بس/شمع دانست که جان دادن پروانه ز چیست .
لینک ثابت نوشته شده در بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 8 قبل از ظهر توسط فرشید |
باید اینطور باشه ، اگه نمی خوام زندگیم خراب بشه ، باید احساساتم مثل یه سرباز صفر باشه . سربازی که میون این همه غم و غصه نسبت به همه چیز بی خیال باشه و فقط مواظب خودش و اسلحه اش باشه . سربازی که اسم شب رو خیلی خوب بلده ! سربازی که کمرش خم شده .
شاید خیلی با کس هایی طرف شدید که فقط و فقط خودشو می بینن ، تنها احساسات و زندگی خودشون براشون مهمه . حاضرن به خاطر خوشی خودشون ، دل خوشی ها یی بعضی ها رو با بی خیالی ازشون دور کنن .
با تمام وجودم ، مثل همون سرباز رو حرفام واستادم ، ولی چی کار که نای رفتن هم ندارم .
بای تو پادگان تنهایی هر شب و روز نگهبانی بدم . ترسم از سگ های بیرون پادگانه ! بازم به خاطرش همه چیز رو فراموش می کنم .
شاید این روزها دیگه هیچی برام مهم نیست ، احساس می کنم مفزم داره میترکه ! عواطف و روحم داره منحنی سر پایینی رو طی می کنه . خدایا نجاتم بده !
لینک ثابت نوشته شده در بیست و دوم خرداد 1386ساعت 8 بعد از ظهر توسط فرشید |
چند وقتی فقط دارم از سکوت و سوختن حرف می زنم ، شاید حرف دیگه ای برا گفتن ندارم . آره وقتی خوب فکر می کنم می بینیم که تو این مدت فقط سوختم ، سوختم ... اما این دفعه خواستم یکی از دست نوشته هامو براتون بزارم . امیدوارم هیچ کدمتون به این درد دچار نشین .
" سرشارم از شوق دیدار روی نازنینت
در گستره ی لایتنهای دل تنگی هایم ، پرم از التهاب حضور نورانی تو
... آواز گنجشک ها ، تنگنای غروب ، پرواز پرستوهای عشق بر فراز آسمان صاف و بی ابر
همه و همه ، عشق آتشین تو را به خاطرم ، یاد می زند !
رقص هزاران هزار گل وحشی زرد بر پهنای سبز دشت های دهکده ی قدیمی ، آهنگ زیبای طلوع و غروب خورشید ، صدای اموتج اقیانوس که آرام آرام به صخره ها میزنند ، نوازش ملیحانه ی نسیم عصر که از طرف کوه سرخ می آید ، همه و همه با تو معنا می شود.
بی تو میمیرد روحم ،
مانند مرگ گل بنفش کوچکی که تنها میان خارها روییده است .
مانند مرگ یک گنجشک که میان دسته ی عزادار زاغ ها به دام افتاده است
مانند مرگ یک روز
مانند تولد یک شب !
مانند مرگ یک احساس پاک
مانند تولد یک نفرت
مانند شکستن ستون های بزرگ و عظیم قصر بزرگ
..مانند مرگ یک روح ، مانند مرگ من ، مانند مرگ هستی من ، مانند تولد نیستی من ... !"
پ.ن :تفالی به حافط :
فکر بلبل همه آن شد که گل شد یارش
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
دل ربایی همه آن نیست که عاشق بکشند
خواجه آن است که غم باشد خدمتکارش
لینک ثابت نوشته شده در هجدهم خرداد 1386ساعت 8 قبل از ظهر توسط فرشید |
کاش می دونستید چه حالی داشتم وقتی داشتم عکس ها رو میذاشتم و وبلاگ . یادتونو کلاس اخلاق ترم ۱؟
دوشنبه ، ۲۰ آذر ۱۳۸۵ شمسی ، ساعت ۸ صبح
اینجا تبریز است ، دانشکده برق دانشگاه سراسری تبریز ، کلاس-۲۴۸
اون روز اگه استادمون با ظرفیت نبود می تونست تا مرز جنون پیش بره . عجب کلاسی بود ...


بعد از اون روز خیلی اتفاق ها افتاد ، سوپر شوخی یادتون ؟ کفش های من ؟ باهاشون فوتبال بازی می کردن ! عکس های مشهدی ! یادشون بخیر
شنبه ، ۲ دی ۱۳۸۵ ، ساعت ۳۴ :۱۵ بعد از ظهر ، قبل از کلاس زبان استاد صبوری . مقابل کلاس -۲۴۸
پ.ن: قسمت یاد و خاطره ها به طور سریالی آپ خواهد شد .
لینک ثابت نوشته شده در دهم خرداد 1386ساعت 1 بعد از ظهر توسط فرشید |
چقدر سخته وقتی از کنارت بی تفاوت نسبت به همه چیز رد میشه ! چقدر سخته وقتی میفهمی این همه بدبختی کهتا حالا کشیدی هموشو باد هواست !
وقتی اونقدر دوست داری همراو و همساز بارون گریه کنی ولی بهت اجازه ندن . وقتی تنها امیدت یعنی یه سلام خشک و خالی رو هم ازت میگیره .
نمن دونم تا کی باید این راه پر خون رو ادامه بدم اما اینو میدونم که ادامه می دم تا آخرش . هر روز و هرشب به یادش غصه میخورم . اما با تمام اتفاقاتی که برات افتاده چه شیرین و چه تلخ همشو به خاطر اون فراموش کنی و با یادش سر خوش بشی .
شاید تا حالا حس کرده باشید ، زمانی که آدم از شدت شور و شوق دلش میخواد بلند بشه و دور بزنه ، اونقدر دور خودش بچرخه که سرش گیج بره و بخوره زمین و راحت بگیره بخوابه و تو خواب صدای ناز قدمشا بشنوه .
دستامو بهم پیچیده بودم ، از ته دل خدا خدا می کردم ، از دور داشت میومد . اما باز نمی دونم چرا اینطوری شد ، باز سرمو انداختم پایین . باز سرمو به طرف پنجره بر گردوندم .
چقدر شیرینه وقتی تو رویای وصالش غوطه ور میشی ، وقتی چشمای قشنگش میادجلوی چشات و دوست دارری به خاطر چشاش جونتم بدی .
اون کنارم نیست ، جای خالیشو کاملا احساس می کنم ! دلم میخواد گریه کنم . دلم میخواد نماز بخونم و رو نمازم هق هق بزنم و از شدت گریه نتونم نمازومو بخونم .
در تلاطم گذر ثانیه ها ، در اعماق حضور بی کسی ، باز حسم سرشار میشه از یاد زلف های پریشونش ، باز میخوام فریاد بزنم ، از ته تاریکی دوست دارم پرواز کنم . دوست دارم فریاد بزنم تا گوش عالم کر بشه ، دوستت دارم ! و باز سکوت ، سکوت ، سخن آخر من و تو ...
لینک ثابت نوشته شده در نهم خرداد 1386ساعت 8 بعد از ظهر توسط فرشید |
امتحانا نزدیکه ! اوضاع زیادی هم خوب نیست . می ترسم ! از الان برا پایان ترم شروع کردم . دعا کنید بتونم از عهدی امتحانا خوب در بیام . درسته که خیالی نیست ولی نمی شه همینطوری ازشون ساده گذشت .
لینک ثابت نوشته شده در سوم خرداد 1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط فرشید |
