تبليغاتX
A Life , A Boy , A Love
عجب زندگییه!
سلام. از اینکه دیر آپ  کردم خیلی عذر میخوام.

تو این هفته اصلن آن نبودم. خواستم قبل از نوشتن ادامه متن قبلی یه درد دلی بکنم.

بچه ها میخواستم بدونم که شما چه احساسی دارید و قتی زیر ضربه های لگد مادر و پدرتان

مثل یک توله سگ ناله می کنید؟؟؟

میخواستم بدونم چه شکلی می شید و قتی جلوی دوتا چشماتون پدر مادرتون مثل سگ و گربه به جون هم بیفتن و به جدوآباد خودشون فحش بدن؟

چه حالی می شید وقتی مادرتون با یک سیلی وسط صورتتون شما را از روی میز به زمین بندازه؟

 بدبختم؟ بی چاره ام؟ چیه ام؟

  چه جوری می شید وقتی دارید مثل سگ زوزه می کنید و  دارید مادر بزرگتونو صدا می کنید.

؟

چه حالی می شید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هااااااااااااااان؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بگیییییییید!!!!!!!!!!!!

چرا هیش کی منو درک نمی کنه؟

چرا من باید این همه فشار رو بکشم؟

 چرا هیش کی با من دوست نمی شه؟

 

همه چیز رو قبول دارم و لی من هم آدمم!

"متاسفم که این مطلب رو پست کردم  ولی باور کنید حالم خیلی خراب بود شاید با نظرات شما کمی بهتربشم.مرسی

میدونم که نباید به این چیزها خودمو ببازم. من  اتفاق های چند برابر تلخ تر و سخت تر و چشیدم ."



لینک ثابت نوشته شده در  پنجم شهریور 1385ساعت 12 بعد از ظهر  توسط فرشید  |